• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • یگانه
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
  • زنده باد وبلاگ
  • ما یادمون میاد
  • مرا به که وا می‎گذاری؟
  • شهر من، من به تو می اندیشم
  • ۱۳٩٠/٥/۳۱
  • گفتم،گفت
  • دلخوشی
  • یگانه
  • بادکنکی
  • قاصدک هان چه خبر آوردی؟
  • زندگی عادی
  • پریدن
  • چی بگم آخه؟
  • مسافرم...
  • روز نو
  • دلشوره
  • خاموش
  • کسی همچین جایی سراغ داره؟
  • خنده
  • بین الحرمین
  • رویای یک خواب
  • سکوت و دیگر هیچ
  • جاده
  • تقویم تاریخ
  • یلدا
  • روزهای یک ساله
  • کمی منطقی
  • باران
  • غریق
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • آبان ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
دوستان من
  • سینما پارادیزو
  • وبلاگ های حامی سید محمد خاتمی در انتخابات
  • آهوی ناتمام
  • لحظه ای با من باش
  • زیباترین حرف حرفیست که...
  • سفرنامه دور دنیا
  • روزگار نو
  • قصه های پری
  • ترنم لحظه های بهار
  • با ما یگانه باش
  • یک دنیا سوال بی جواب
  • نمایندگی مجاز
  • نظربازی
  • قلم توتم من است
  • love story
  • به نام انسان
  • سید محمد خاتمی
  • برهنه در باد
  • پوست نارنج
  • شما همتون دروغگویین
  • روزمرگی ها
  • و اینک مهر
  • صحرای سینا
  • این سماع نیست، سرگیجه ای است
  • فردای روشن
  • حدیث نفس
  • taekwondo
  • رب دوشامبر الهی
  • نسیم
  • من و فندق
  • كندوي عسل
  • فرشته نجات
  • هم بازی
  • سکوت
  • راز باران
  • سکوت
  • رنجستان
  • کودکی گستاخ و بازیگوش
  • سلام بر زندگی
  • بستنی داغ
  • بغض پارسی
  • دست از طلب ندارم
  • کوچولوی آسمان هفتم
  • 101 سال تنهایی
کدهای اضافی کاربر


مثل همه
 
نویسنده: یگانه - ۱۳٩٠/۱٢/٢٠

 

کفش های تق تقی صورتی

شده ام مثل مادربزرگ ها. خاطره های بچگی آنقدر زنده و نزدیک هستند که کافی است چشمم را ببندم و اراده کنم و یادم بیایند. اما اینکه ظهر ناهار چه خورده ام ، را نمی دانم!

دوست دارم همینطور خاطره بازی کنم و یادم برود خستگی و کسالت این روزهایم را. دوست دارم یاد عید های بچگی ام بکنم به جای عید های خاکستری و زورکی این چند سال.

چشم هایم را می بندم و بازم می کنم، کفش های تق تقی صورتی پوشیده ام. مامان بعد از کلی نق زدن راضی شده برای دختر 4 ساله اش کفش تق تقی بخرد. در همان کفاشی می پوشم و تا می رسم به خانه، می زنم توی باغچه که به رسم همه باغچه های شمالی همیشه خیس است. گل تا قوزک پایم بالا می آید و همه کفش تق تقی صورتی ام را می گیرد.

چشم هایم را می بندم و باز می کنم، با خواهرم، بهاره، مثل هم لباس پوشیده ایم. پیراهن های چهارخانه که یقه هایشان یه کم چین دارد. دوسال فاصله داریم اما مثل دوقلوها، مثل هم لباس می پوشیم. دست هم را می گیریم و روز اول عید پیاده از میان محله قدیمی راه می افتیم برای عید دیدنی. خانه مادربزرگ. پدر و مادر پشت سرمان می آیند. می دانم چشم هایم مثل همیشه می خندیده. مگر می شد بهار بیاید و نخندی؟

چشم هایم را می بندم و باز می کنم. می رویم خانه مادربزرگ، با بچه ها آتش می سوزانیم، عیدی می گیریم تا خرخره آجیل و شیرینی می خوریم. حالا می رویم خانه دایی. خانه پر و خالی می شود از میهمان. چه بوی خوبی دارد خانه اش که هنوز هم یادم است. کافی است فقط اراده کنم تا بو را نفس بکشم. عمیق.

چشم هایم را باز می کنم... یادش به خیر.

...

حالا دیگر نه مادربزرگ هست نه دایی.فهرست رفته ها هر سال طولانی تر می شود و امسال عمه را هم آخر فهرست می نویسم. باید سبزه بخرم، سمنو و سیر و سکه را جور کنم و سعی کنم بخندم و به رویم نیاورم که وسط عید دیگر هیچ جایی نمی ماند که بروم.

....

راستی عید سال قبل چطور گذشت؟

 

پ.ن: این یادداشت در صفحه وبلاگ ویژه نامه نوروز مجله چلچراغ، چاپ شده

نظرات ()



زنده باد وبلاگ
نویسنده: یگانه - ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

هر از گاهی میام و آرشیو وبلاگمو زیر و رو می کنم. گاهی تعجب می کنم از چیزایی که نوشتم. می گم یعنی من بودم. گاهی یاد خاطره های خوب و بدم می افتم. یاد دوستایی که دیگه ازشون خبر ندارم و خیلی چیزا. 

نمی دونم چی باعث می شه بعد از این همه سال ( فکر کنم 7 سال شد) اینجا رو نگه داشتم. وقتی دیگه وبلاگ از رونق افتاده و جاش رو فیس بوک و پلاس و گودر خدابیامرز گرفتن. وقتی خیلی دوستای قدیم سال به سال وبلاگشون به روز نمی شه. وقتی دیگه خبری از اون جو دوست داشتنی و بی ریا و گرم وبلاگی نیست.

ولی می دونم هیچ وقت هیچ جا اندازه این وبلاگ احساس راحتی نکردم. هنوز وقتی پست هام و کامنتای دوستامو می خونم یه حس گرم جریان پیدا می کنه توی تموم ذهن و بدنم. 

با اینکه گودر رو خیلی دوست داشتم و هنوزم بابت نبودنش ناراحتم ولی اونم جای وبلاگم رو برام نگرفت. واسه همین جرات نکردم برم از اینجا، ببندمش یا کلا بی خیالش بشم و ولش کنم به امان خدا.

دلم خوشه به همین سر زدن های گاه و بی گاه ، پست های یهویی و زیر و رو کردن آرشیوی که حالا شده آیینه خودم. آیینه کسی که 7 سال از عمرش توی این وبلاگ ثبت شده. با همه خوبی ها و بدی هاش. 

پس زنده باد وبلاگ!

نظرات ()



ما یادمون میاد
نویسنده: یگانه - ۱۳٩٠/٩/۳٠

یه ایمیل برام اومده از این شما یادتون نمیاد ها. البته من همش یادم بود :)
می خونم و می خندم و انگار می رم به همون روزا. غرق می شم توی خاطرات. 
به خودم می گم یعنی بچه های این دوره و زمونه هم 20 سال بعد از این خاطره ها دارن. از اینا که هی بگن و هم بخندن و هم گاهی یه کم ته دلشون غمگین بشه. 
یعنی اینطور خاطره باز می شن مثل ما. بچه های الان با ما خیلی فرق دارن. دیگه اسباب بازی ها خوشحالشون نمی کنه.هرچی می خوان دم دستشونه و فکر نمی کنم روز و شب توی رویای یه وسیله یا لباس سر کنن تا بالاخره واسه شاگرد اولی جایزه بگیرن. 
مثل ما امکاناتشون محدود نیست. اما احساس می کنم ما بچه های خوشبخت تری بودیم. با اینکه روزامون سخت بود اما خیلی کودکی می کردیم. شاید واسه همینه اینقدر خاطره داریم. 
آقای حکایتی می گفت شما بچه های خیلی خوبی بودین. همه مشکلات رو درک می کردین و می فهمیدین اما کودکی هم می کردین. نمی ذاشتین کودکیتون از بین بره.

نظرات ()



مرا به که وا می‎گذاری؟
نویسنده: یگانه - ۱۳٩٠/۸/۱٦

 

عاشق این بخش از دعای عرفه ام:

 

خدایا! مرا به که وا می‎گذاری؟ آیا به خویشاوندی که پیوند خویشاوندی را خواهد گسست؟ یا به بیگانه که بر من بر آشفتد؟ یا به کسانی که مرا به استضعاف و استثمار کشانند؟ در صورتی که تو پروردگار من و مالک سرنوشت منی؟

نظرات ()



شهر من، من به تو می اندیشم
نویسنده: یگانه - ۱۳٩٠/٦/۱٦

"تهران خراب شده"،"مرده شور این شهرو ببره"، "اینجام جاست". 

نمی دونم... دست خودم نیست. وقتی همچین جمله هایی می شنوم دلم می گیره. واسه تهران. واسه شهرم.

من اهل تهرانم. بچه تهرانم.جد در جدم تهرانی بودن. به قول سینا دادخواه توی کتاب "یوسف آباد خیابان سی و سوم"، تهران توی خون منه. شاید برای همینه برام مثل یه موجود جونداره که دلش از این همه بی رحمی ما می گیره. گاهی فکر می کنم گریه هم می کنه. 

حرفی نیست... ترافیک دیوانه مون کرده، خونه های در هم و برهم و کوچه های کج و کوله حتی من عاشق تهران رو هم دلزده می کنه. وقتی از بالای برج میلاد به شهرم نگاه کردم چشمم خسته شد از این همه زشتی آشکار. 

اما تقصیر تهران چیه؟ تقصیر خاکش، زمینش چیه. خاکی که دامنگیره. مهربونه. 

تهران ما، یه روزی شهره بود به هوای خوب و باغ های پر درختش که حالا شدن عکس روی دیوار تک و توک عکاسخونه های قدیمی شهر و کتاب های مثلا تهران شناسی.

شهر ما یه وقتی اینقدر پاک بود که وای میستادی وسط میدون ارگ و البرز رو می دیدی که وایساده پشت شهر. عین کوه!

شهر ما تا همین چند سال پیش میدون توپخونه ای داشت با یه ساعت زنگ دار بزرگ و قشنگ که صدای زنگش توی هر ساعت خاطره بچگی های منه. می شد توی شمرونش یه نفس عمیق هوای پاک کشید.

حالا تهران من زیر بار این همه مهاجرت، آدمایی که افتادن به جونش به طمع ملک و برج و مجتمع تجاری، کمر خم کرده.

این دود ماشین های ماست که تهران رو داره خفه می کنه و به سرفه اش انداخته. دستای بی رحم ماست که درختای شهرمون رو کشته و حالا تهران براشون عزاداره.تازه باید این همه فجش و بد و بیراه رو هم به جون بخره و دم نزنه. چه تحملی داری تهران. 

تهران من روزی خیلی قشنگ بوده، هنوزم قشنگه. تهران من زیباترین شهر دنیاست. اگه ما بذاریم.

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »