کفش های تق تقی صورتی
شده ام مثل مادربزرگ ها. خاطره های بچگی آنقدر زنده و نزدیک هستند که کافی است چشمم را ببندم و اراده کنم و یادم بیایند. اما اینکه ظهر ناهار چه خورده ام ، را نمی دانم!
دوست دارم همینطور خاطره بازی کنم و یادم برود خستگی و کسالت این روزهایم را. دوست دارم یاد عید های بچگی ام بکنم به جای عید های خاکستری و زورکی این چند سال.
چشم هایم را می بندم و بازم می کنم، کفش های تق تقی صورتی پوشیده ام. مامان بعد از کلی نق زدن راضی شده برای دختر 4 ساله اش کفش تق تقی بخرد. در همان کفاشی می پوشم و تا می رسم به خانه، می زنم توی باغچه که به رسم همه باغچه های شمالی همیشه خیس است. گل تا قوزک پایم بالا می آید و همه کفش تق تقی صورتی ام را می گیرد.
چشم هایم را می بندم و باز می کنم، با خواهرم، بهاره، مثل هم لباس پوشیده ایم. پیراهن های چهارخانه که یقه هایشان یه کم چین دارد. دوسال فاصله داریم اما مثل دوقلوها، مثل هم لباس می پوشیم. دست هم را می گیریم و روز اول عید پیاده از میان محله قدیمی راه می افتیم برای عید دیدنی. خانه مادربزرگ. پدر و مادر پشت سرمان می آیند. می دانم چشم هایم مثل همیشه می خندیده. مگر می شد بهار بیاید و نخندی؟
چشم هایم را می بندم و باز می کنم. می رویم خانه مادربزرگ، با بچه ها آتش می سوزانیم، عیدی می گیریم تا خرخره آجیل و شیرینی می خوریم. حالا می رویم خانه دایی. خانه پر و خالی می شود از میهمان. چه بوی خوبی دارد خانه اش که هنوز هم یادم است. کافی است فقط اراده کنم تا بو را نفس بکشم. عمیق.
چشم هایم را باز می کنم... یادش به خیر.
...
حالا دیگر نه مادربزرگ هست نه دایی.فهرست رفته ها هر سال طولانی تر می شود و امسال عمه را هم آخر فهرست می نویسم. باید سبزه بخرم، سمنو و سیر و سکه را جور کنم و سعی کنم بخندم و به رویم نیاورم که وسط عید دیگر هیچ جایی نمی ماند که بروم.
....
راستی عید سال قبل چطور گذشت؟
پ.ن: این یادداشت در صفحه وبلاگ ویژه نامه نوروز مجله چلچراغ، چاپ شده

