چشم هایم بارانی است 

و در هر قطره این باران حسرتی جاری است

حسرتی به اندازه تمام روزهایی که بر من گذشته

من،ناظر این باران سیاهم که کم کم سیل می شود ، قلبم را می گیرد

و دیگر چیزی از آن حجم سرخ، جز لکه سیاهی باقی نمی ماند

من مدفون شده ام

زیر آوار خاطراتی که رهایم نمی کنند، صدایم می زنند

ومن چه نا امیدانه در پی روزنی می گردم که تن خسته و لهیده ام را نجات دهم از زیر این آوار

آواری که رها نمی کند مرا تا آخر عمر

می دانم