خیلی اتفاقی وبلاگ چند تا از همکلاسی های دانشگاهم رو پیدا کردم. کسایی که بعد از فارغ التحصیلی ندیدمشون و خبری ازشون نداشتم. نزدیک سه سال می شه.

یه دفعه تمام خاطرات دانشگاه جلوی چشمم رژه رفت. اون دانشگاه کوچولویی که اول خیلی به خاطرش غر زدیم که کوچولوئه و زشته و بعد اینقدر دوستش داشتم که حتی وقتی کلاس نداشتیم، ازش بیرون نمی رفتیم. فهمیده بودیم همین کوچولوئیش باعث شده بود همه به هم نزدیک تر باشیم،همدیگرو بشناسیم و دوست باشیم حتی اگه این دوستی یه سلام و علیک ساده باشه.

به دانشگاه سر نمی زنم. دلم می گیره که دیگه هیچ کس رو نمی شناسم که وقتی واردش می شم بهشون سلام کنم. همه رفتن . حتی بچه هایی که سال آخر ما، تازه اومده بودن دانشگاه.

اما خاطراتش هر روز برام زنده می شه. شلوغ بازی ها، تو کتابخونه و حیاط نشستن و چایی خوردن توی هوای سرد. یه چایی 50 تومنی! درس نخوندن و سر کلاس دقیقه به دقیقه حرف زدن و ساعت پرسیدن که کی کلاس تموم می شه. افطاری های هرساله. یادمه ساجده توی افطاری سال آخر گریه کرد. حالا دلم می خواد همون موقع بود و منم باهاش گریه می کردم. برای همه اون روزای خوبی که تموم شدن.

حالا برای همون کلاسایی که بعضی هاشون واقعا خواب آور بودن دلم تنگ شده.منی که از درس خوندن فراری بودم، حالا حسرت یه ساعت کلاس رو می خورم. دغدغه هایی که اندازه همون موقع بودن. تحقیق، جزوه، امتحان... چه روزای دوری !

دلم گرفته. توی صبح بعد از اولین بارون پائیزی که هنوز هوا ابریه و انگار می خواد بازم بباره.

دلم گرفته!