دچار سرگيجه ام

سرگيجه ای ميان رفتن و ماندن

چونان ايستادن لب پرتگاه،

وسوسه رفتن و رها شدن.

يا نه ماندن ، ايستادن و مبارزه کردن.

ميان اين جدال بی حاصل،

زمزمه باد و چکاوک

به خواندنم وامی دارد

خواندن از تو و برای تو

...

و می خوانم

آرام آرام فراموش می کنم باز

هرآنچه را که مرا از ياد تو باز می داشته

حتی خودم را.

غرق می شوم، غرق می شوم

به وجد می آيم و می خواهم که از نو شروع کنم

با تو و برای تو

آغوشت را باز کن

باز به سوی تو آمدم!