بچه ها شعرم قشنگ بود؟ خودم گفته بودم ها!

اما فعلا هيچ شعری از ذهنم تراوش نمی کنه پس شعر ناز، لطيف و کمی دردناک از يغما گلرويی بخونيد:

 

شبها که در خيابان خلوت خواب

پا به پای غرور و قافيه می روی،

مرگ با لباس چيندار بلندش

پای پنجره اتاقم می آيد،

سوت می زند ،

و منتظر می ماند

قوطی قرصهای اين قلب بی قرار که سبک تر شد،

مرگ هم بر می گردد!

...

از پس پرده های پنجره

صدای سوت می آيد!