خيلی موقعها وقتی آدم به اون چيزی که سالها برايش زحمت کشيده می رسه،می فهمه که اين همونی نيست که می خواسته شايد هم فکر کنه زندگيش و همه اون لحظه هايی رو که می تونسته خيلی ازشون استفاده کنه برای رسيدن به مقصودش ،از دست داده .

شايد هم فکر کنه که اونی که به دست آورده اصلا شبيه چيزی که فکرشو می کرده نيست يعنی اينقدر توی روياهاش تصوير های زيبا ساخته بوده که حالا وقتی با واقعيت رو به رو می شه ، می بينه که قضيه خيلی معمولی تر از اين حرفهاست.

اين خيلی دردناکه . حتی به نظر من آدم يه لحظه فکر می کنه خاليه خالی شده. اما شايد از همه بدتر بدتر اين باشه که بعد از بدست آوردن آرزوش، به اين فکر می افته که حالا باهاش چی کار کنه .

از همون روزی که اين آرزو می افته توی سرت ، می شه بهانه زندگيت، دليل همه کارات، روز و شبت و ... اما وقتی می رسی چی ؟ حالا صبحها به چه اميدی از خواب بيدار شی؟ خاطره لحظه رسيدن فقط می تونه چند روز آدمو سرگرم کنه و بعد...

نمی دونم همه افقهای دوری که توی ذهن می شه داشت به اين سرنوشت دچار می شن يا نه اما می دونم اين لحظه ها و حسها خيلی سختن. به تمام تفکرات و آرزوهات شک می کنی. انگار اون چيزی که می خواستی پيدا کردنش خيلی هم سخت نبوده !

نمی دونم راه نرسيدن به اين حس يا تغيير دادن اون چيه. شايد بايد بعد از به دست آوردن هر هدفی بايد هدف ديگه ای طراحی کرد يا نه همون هدف و آرزويی رو که حالا تو دستته استوار کرد و نوترش کرد...

شما تا به حال به اين حس رسيدين ؟باهاش چه کردين؟

نظر شما راجع به راه حلها چيه؟