اين روزها دلم ميخواد يه دفعه بخوابم و بعد بلندشم ببينم سالها گذشته.همه اون دلشوره ها و نگرانیها تموم شده.

يا اصلا يه چيزی بخوره تو سرم و همه چيز رو فراموش کنم .

اما يه ذره که می گذره دلم می سوزه برای خودم و همه او جوونهای هم سن و الم که مثل من يا تقريبا مل من فکر می کنن.

ما بايد يه جور ديگه باشيم. اما نمی دونم چطور.