تموم شد. امروز آخرين امتحانم بود. ۴ سال اينقدر زود گذشت و رفت که هنوز باورم نميشه. اما می دونم آخر اين قصه هم مثل قصه های ديگه است .باز هم ما می مونيم و کلی خاطره. اصلا حالا که فکر می کنم می بينم زندگی هيچ چيز به جز خاطره نيست و حالا همه روزهای دانشگاه هم می شه يه دفتر و می ره توی آرشيو. 

ياد همه اون خنده ها و آواز خوندنهای وسط کتابخونه! ياد فضوليامون .سر کلاس نرفتنها و تموم اون بحثهای عارفانه و عاشقانه.

شايد اگر من همون يگانه سال پيش بودم نمی تونستم بار اينهمه خاطره رو روی دوشم بکشم اما اين سال آخر به حدی به من بد گذشت که برای تموم شدنش روزشماری می کردم . نمی دونم شايد هم خواست خدا بود اما با همه اين حرفها بازم  نمی تونم از همه چيز بگذرم.

می دونم دلم برای همشون تنگ می شه واسه يلدا ،افسانه ، بهارک، شيما ، ساراناز و همه.

اما اينم می دونم که جاده اسم منو فرياد می زنه

می گه امروز روز دل بريدنه

کوله باری که پر از خاطره هاست روی شونه های لرزونه منه.