یادم رفت برای مطلب قبليم يه جمله رو از مارک تواين بنويسم:

اگر انسان ،انسان را می آفريد از آفريده خودش خجالت می کشيد.

قشنگ بود نه؟ فکر کنم خيلی شبيه زندگی الان ماست. بعضی موقعها فکر می کنم خدا از دستمون واقعا خسته شده. ما چی کار می کنيم جز دروغ، غيبت،جنگ، دوبهم زنی و ....

به چه صفات قشنگی آراسته شديم. وقتی به اين چيزها فکر می کنم آرزو می کنم هر چه زودتر برم پيشش . می دونم خودم از همه بدترم و اونجا زندگی همچين خوبی هم در انتظارم نيست.اما بالاخره هرچی بيشتر بمونم گناهام زيادتر می شه و از طرفی همه خشم خدا می ارزه به تمام مثلا خوبيهای آدما.اگر اون خشم بگيره خداست اما ما چی که امر بهمون مشتبه شده کاره ای هستيم و می تونيم هر کاری دوست داريم بکنيم زور بگيم،خيانت کنيم، دشمنی کنيم .

خودمم دوست ندارم اينطوری فکر کنم اما بعضی موقعها به خودم می گم تا کی بايد خودتو گول بزنی. اينه اون دنيايی که داری توش زندگی می کنی و اينقدر محکم بهش چسبيدی.

وای خدا...