آروم آروم می رم جلو.نگاهش نمی کنم و سرمو انداختم پايين.دل توی دلم نيست . اين مسير کوتاه اندازه يه سال طول می کشه.

حالا رسيدم.می گن سرتونو بگيرين بالا و نگاهش کنين.

و من نگاهش می کنم.يه دنيا نه بيشتر از يه دنيا عظمت میاد جلوی چشمم.

ديگه هيچی نمی فهمم و فقط سجده می کنم.

بارها اين صحنه رو برای خودم ساختم.يه چيز بهم می گفت که امسال اسمم توی ليسته.اما نشد.قسمت نبود حتما. اما دل قسمت و اين جور حرفها حاليش نمی شه.

حالا دلم پيش بچه هايی که الان مکه و مدينه هستن.حتی با شنيدن اسمش هم اشکم سرازير می شه.

خدا جونم ! می گن آسمون بالای سر خونه قشنگت آبی تر از همه جای دنياست.

خدايا! می دونم اينجايی .پيش من و همه بنده هات .نزديک تر از رگ گردن.

اما....