نمی دونم پائولو کوئيلو رو می شناسين يا نه. ولی من يه جورايی مريدشم . نگاه اين آدم به زندگی و به حوادث اون رو هيچ جا نديدم.شايد برای اينکه خودش همه لحظه های بد رو گذرونده و مثل همه آدما نااميد و عصبانی شده اما بالاخره ياد گرفته و می خواد به بقيه هم ياد بده.

نمونشم اينکه به خاطر اينکه دوست داشته نويسنده بشه و پدر و مادرش درکش نمی کردن ۳ بار تو تيمارستان بستريش کردن!

من که خيلی چيزا ازش ياد گرفتم . حالا يه قسمت از کتاب(( کنار رودخانه پيدرا نشستم و گريه کردم)) رو براتون می نويسم:

خداوند هر روز همراه با خورشيد ،لحظه ای را به ما می بخشد که در آن می توانيم هر آنچه را که ما را ناشاد می کند،دگرگون کنيم .هر روز وانمود می کنيم که اين لحظه را نمی فهميم و وجود ندارد،امروز مثل ديروز است و همچون فردا خواهد بود .اما هر کس به روز خود توجه کند،آن لحظه جادويی را کشف می کند.

لحظه جادويی روز کمکمان می کند تا دگرگون شويم ،وادارمان می کند به جستجو روياهايمان برويم . رنج خواهيم برد ،لحظه های دشواری خواهيم داشت ،مايوس می شويم. اما همه اينها گذرایند و اثری بر جا نمی گذارند.و در آينه می توانيم مغرورانه و با ايمان به گذشته بنگريم.

کسی که از خطر کردن بترسد ،هنگامی که به گذشته می نگرد،آوای قلبش را می شنود که:((با معجزاتی که خدا در هر روز تو گذاشته بود چه کردی؟ با استعدادهايی که پروردگارت به تو سپرده بود چه کردی ؟در گودال دفنشان کردی ،چون می ترسيدی از دستشان بدهی؟ پس ميراث تو اين است: يقين که زندگيت را به هدر دادی.))

بدبخت کسی که اين واژه ها را بشنود. چون در آن هنگام به معجزات ايمان خواهد آورد ،اما لحظه های جادويی گذشته اند.