یادمه بچه که بودم بهم گفته بودن دو تا فرشته همیشه با آدم هستند . یکی رو شونه چپ و اون یکی روی شونه راستش. 

یادمه چقدر مواظبشون بودم. موقعی که می خواستم کیف مدرسه ام رو بندازم روی دوشم کلی دقت می کردم تا نکنه بند کیفم بگیره به بال فرشته هام.

یادش بخیر هر وقت کار بدی می کردم نگام می افتاد روی شونه چپم و مطمئن بودم که الان فرشته ام داره با عصبانیت کارم روتوی دفترش که یه هوا از خودش بزرگتر بود می نویسه.

موقعی هم که کار خوبی می کردم لبخند فرشته ام رو روی شونه راستم حس می کردم.

یادمه جفتشون رو خیلی دوست داشتم .خیلی .

اما از بخت بد بزرگ شدم. اینقدر بزرگ که یادم رفت هنوزم دو تا فرشته روی شونه هام نشستن.  اصلا مدتها بود که تموم قضیه از یادم رفته بود. تا اینکه چند وقت پیش همه اون روزای بچگی اومد جلوی چشمم.

دلم برای خودم و برای فرشته هام سوخت. چرا همه این روزا اصلا یادشون نیفتاده بودم؟ چرا همه اون موقعها که کار بدی می کردم ، نگاه پر از غصه فرشته دست چپی رو ندیده بودم ؟ یا لبخند های فرشته دست راستی رو؟!

یهو دلم شد پر از غصه. آخه آدم اینهمه از خودش دور می شه!

حالا از اون روز سعی می کنم بیشتر به فکر فرشته هام باشم. گرچه اون صفای کودکی دیگه بر نمی گرده. گرچه دیگه هر کاری می کنم فرشته هامو به چشم نمی بینم. اما مطمئنم که هستن.

از فرشته های شما چه خبر؟