تو که نیستی تا ببینی ...

تو نیستی تا ببینی روزها بدون تو چه دیر می گذرند.

چطور حرفهایم آنقدر ناگفته می مانند تا فراموشم می شود.

لحظه هایم را بدون تو می کشم. تا فقط رفته باشند.

تو نیستی و من درد دلهایم را به دیوار، به آسمان ،به خودم می گویم.

و روز به روز خسته تر و فرسوده تر می شوم از این واگویه های تمام نشدنی.

چقدر تنهام.

دنیا آن روزهایی بود که تو بودی وگرنه حالا، اینجا، بی تو این روزها چه حاصلی دارند جز دل دل زدنهای در هوای تو.

کاش بودی تا تمام این روزها را برایت بگویم. برایت بگویم(( چه اندازه تنهایی من بزرگ است))

تا بشنوی همه آنچه را که من این روزها تنها به دوش کشیدم.

کاش بودی تا با هم این غصه ها را می خوردیم.

اصلا اگر بودی مگر دیگر غصه ای هم بود؟!

کاش بودی.

اینجا،کنار من، شریک فکرهایم، بی حوصله گی هایم، لحظه های دلتنگیم.

 

تو که نیستی تا ببینی ... گریه های هر شب من

بی حضور عاشق تو چه عجیب گریه کردن....