پیمان دیروز مرد. الان 24 ساعت از مردن پیمان می گذره اما هنوز جسدش توی کشوهای سردخانه بیمارستان در انتظار مثلا پدر و مادریه که شاید بخوان آخرین وظیفشو رو براش انجام بدن.

پیمان قصه ما فقط 35 روزش بود. اون حتی نتونست یک بار چشمش رو خوب باز کنه و دنیا رو ببینه. جایی رو که نیومده بود که آورده بودنش. دنیا برای پیمان هیچی نداشت جز درد ، سوختگی سیگار، رنج و ... چه سهم بزرگی!

چه سهم بزرگی که اون نتونست تحملش کنه و چشمشو بست تا دیگه هیچی نبینه. حتی خوبیهایی رو که شاید بعدها دنیا می خواست بهش نشون بده.

پیمان مرد . پدر و مادرش نیستند تا کسی ازشون بپرسه چرا؟ ازشون بپرسه چی کار کرده بود. اصلا کجای زندگیشون جا داشت. چرا اومده بود.

اصلا پدر و مادرش بیان و یکی هم پیدا بشه و همه این سوالها رو ازشون بپرسه. کی می خواد بخاطر گرفتن حق زندگی از بچه ای که خودشون به دنیا آورده بودنش ، مجازاتشون کنه؟ حق دیدن، شنیدن، بازی کردن و راحت بودن.

این پرونده هم می ره روی میز کنار همه پرونده های دیگه. پرونده بچه هایی که یا دیگه نیستن یا فرقی با یه مرده ندارن.

خدایا چرا هر چی چشم می گردونم دنیا سیاه سیاهه . هر روز داره سیاه تر می شه. خدایا کجایی ؟