((این روزها که می گذرد ،هر روز

احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند)) همهمه ای در سرم می پیچد . آواری بر تمام افکارم می ریزد.

این روزها گاهی شادم و لحظه ای چه آسان غمینم. فریادها رهایم نمی کنند. فریاد لحظه های  از دست رفته، روزهای مانده. همهمه سکوت بی دلیلم. فریاد خودم بر خودم.

(( احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند)) یک آشنای دور! نمی دانم اگر آشناست چرا دور است و اگر  دوراست از من، پس چرا اینقدر آشناست که پر شدم از او، که خودم را نمی بینم.

این روزها، روزهای عجیبیند. خوفناک و لذت بخش. یک هراس شیرین. بازهم نمی دانم چرا از این هراس دلخوشم.

خدایا! هراسها رهایم نمی کنند. فریادها دست از سرم بر نمی دارند. حضورم حتی در آستان تو آنقدر شتابزده است که هیچ نمی فهمم از آن آرامشی که باید با تو داشت.

خدایا رهایم کن . نه از خودت که از تمام فریادهای بی حاصل . از دلشوره ها و افکار بی هدف . خدایا از خودم رهایم کن.

(( آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور، مثل عبور نوروز،

مثل آمدن روز است.

آن روز ناگزیر که می آید.))