((... و دوباره برای هزارمین بار از خودم پرسیدم تمام این اتفاق ها برای چه افتاده است؟

خودِ عشق جوابم را داد: " منم همه و هیچ. همچو بادم و راه نمی یابم به آنجا که درها و پنجره هایش بسته است." به عشق جواب دادم: " اما من به رویت گشوده ام!" و او گفت:" باد از جنس هواست. در خانه ات هوا هست، اما همه راهها بسته است. بر اثاثیه ات غبار نشسته،رطوبت تابلوها و رنگ دیوارها را خراب می کند. همچنان نفس خواهی کشید،بخشی از من را خواهی شناخت... اما من یک بخش نیستم، همه چیزم و این را هرگز نخواهی فهمید."

آن وقت بود که هرچند خودم را یک انقلابی آزاده با افق های باز می دانم،دیدم چقدر به خودم عادت کرده ام و پی بردم که بر اثاثیه غبار نشسته ،رطوبت تابلوها را فاسد کرده. راهی نداشتم جز گشودن درها و پنجره ها. و بعد باد همه چیز را جارو کرد. می خواستم خاطراتم را نگه دارم،چیزهایی را نگه دارم که به خیالم با آن همه زحمت به دست آورده بودم... اما همه چیز ناپدید شد.

مثل استپ خالی بودم! ))

 

* زهیر- پائولو کوئیلو

    زیباترین هدیه زندگیم