اینقدر قلبم سخت شده بود که دوست داشتن رو باور نمی کردم. اینقدر برام از افسانه بودن عشق و دوست داشتن گفته بودن که مطمئن بودم همچین چیزی وجود نداره. برای همین وقتی گفتی:" دوستت دارم !"حس کردم چقدر این جمله نامفهمومه! حس کردم صدات از یه جای دور می یاد. با فاصله ای به اندازه چند قرن!

می دونم خودتم این رو می فهمیدی. می دونم وقت گفتن همه احساست، اون چیزی رو که باید تو نگاهم می دیدی، نمی دیدی. نگاهم مثل آدمای منگ بود با یه لبخند احمقانه. می دونم بهم فرصت دادی،تحمل کردی تا منم مثل خودت معجزه دوست داشتن رو درک کنم. می دونم صبر کردی تا یخ نگاهم آب بشه و بفهمم که منم دوستت دارم. اینو وقتی فهمیدم که با یه روز ندیدنت هوای شنیدن صدات و حرفات رو کردم. حس کردم به اون چیزی که می خواستم دارم می رسم. همونی که بهت گفتم. اینکه وقتی صبح از خواب بیدار می شی و چشمت رو باز می کنی، می دونی یکی رو داری. کسی هست که منتظر توست. براش مهمی و اون آدم به جز خودش به تو هم فکر می کنه. خیلی زیاد!

حس خوبی بود. تعلق داشتن! اینکه علاقه ات به تمسخر گرفته نمی شه. اینکه یه نفر یه اظهار علاقه کوچیکت رو توی هوا می قاپه چون می خواد که تو رو داشته باشه. اینکه همه آرزوی یه نفر زندگی با تو باشه،خیلی حس خوبیه.

بعضی چیزا رو دیر می فهمیم. اما شاید هم لازم باشه. اینکه تجربه کنی و یه دفعه تو برهوت به یه بیشه سرسبز برسی. حالا می تونم بگم که با دیر فهمیدنم چه روزایی رو از دست دادم!

آره دیر فهمیدم اما بالاخره فهمیدم و الان واقعا بهت می گم :" منم دوستت دارم!"