هنوز بارورم نمی شه. فکر می کنم همه اینارو توی خواب دیدم. همه این چند ماه و اتفاقاتشو. انگار از دریچه یه دوربین به زندگی دو نفر دیگه نگاه می کردم. فقط وقتی به انگشتر توی دستم نگاه می کنم می بینم یکی از اون دو نفر خودم بودم و اون یکی هم کسی که همسفرم شده.

دیشب بله برونمون بود. روزی که چند ماه با هم انتظارش رو کشیده بودیم. به شوخی و جدی. روزی که رسما یکی می شدیم." ما" می شدیم. و بالاخره اون روز رسید. حس غریبی دارم. اینکه از این به بعد دو نفریم . کنار هم و باهم و برای هم. حسی که هرچند بارها برای خودت تصورش رو کرده باشی، بازهم تازه است و با همه تصورات فرق می کنه. به هم قول دادیم همیشه کنار هم بمونیم و مثل همین روزا دلمون برای هم بزنه. از خدا هم قول گرفتیم که هیچ وقت تنهامون نذاره. من و همسفرم رو برای یه سفر طولانی.

یه سفر که می دونم پر از سختی و خوشیه و فقط با کنار هم بودن می تونیم به راحتی بگذرونیمش.

پس همسفرم به زندگی من خوش اومدی!