همه سعی خودم رو می کنم اما یه جای کار ایراد داره. من با تموم انرژی هام و با تموم مثبت اندیشی هام کم آوردم. نمی دونم شاید انتظار نداشتم زندگی اینقدر سخت باشه و شایدم انتظار داشتم که عشق همه چیز رو حل کنه.

اما هروز فقط اوضاع بغرنج تر می شه. هرکدوم احساس می کنیم که اون یکی درکمون نمی کنه و همین باعث می شه حس کنیم تنهاییم.

دلم می خواد بدونه که منم از این اوضاع خوشحال نیستم. منم دوست دارم هرچه زودتر یه جا آروم بگیریم. اما همه چی همیشه به میل مانیست. اگه قرار به این بود پس آدما کجا فولاد آبدیده می شدن و درس می گرفتن؟ کجا آدمیزاد باید امتحان پس می داد و ذهنش رو با پیدا کردن راه های دیگه قوی می کرد؟

من انتظار زیادی ندارم. یعنی اصلا انتظاری ندارم. فقط دوست دارم بدونه این شرایط رو منم دارم و با کمک همدیگه است که می تونیم بهترش کنیم.

این که به هر بهانه ای کم بیاریم و با ناراحتی از هم ایراد بگیریم چی رو درست می کنه؟ ما قرار بود کنار هم باشیم. نمی شه فقط از یه نفر انتظار داشت.

نمی شه فقط من به تو یا فقط تو به من تکیه کنی. ما باید به هم تکیه کنیم. با هم پیش بریم. بعضی چیزا ارزش تحمل کردن رو داره. ارزش سختی کشیدن و بعضی موقع ها از خود گذشتن.

این روزا دیگه مثل قدیم ندیما زندگی آسون نیست. باید برای هر لحظه اش فکر کنی و تصمیم بگیری و بجنبی وگرنه عقب می مونی.

تو این بلبشو فقط حس این که یکی هست که تو رو می فهمه و تو توی اوج خستگی هات می تونی کنارش عشق رو تجربه کنی و با یه لبخند و دلجویی اش مرهم رو غم هات بذاره، آدم رو سرپا نگه می داره.

الان اگه جا بزنیم تا آخر جا موندیم.

همیشه فکر می کردم دوست داشتن اینقدر ارزش داره که آدم به خاطرش خیلی چیزا رو تحمل کنه. چی از آدما باقی می مونه جز اون خاطره ای که تو ذهن بقیه گذاشتن؟

این روزا می گذره اما خاطره تلخش مثل یه زنگار تو وجود آدم باقی مونه. زنگاری که بعضی موقع ها هیچ وقت پاک نمی شه.