یه دنیا کار دارم که همشون مونده. تقریبا 3 هفته دیگه عروسیه و من موندم و کلی کار که باید براشون برنامه ریزی بشه. جا رزرو بشه و..............

بعضی موقع ها واقعا کم می یارم. مغزم هنگ می کنه. سعی می کنم خودم رو کنترل کنم و عصبانی نشم. اونوقت از درون به خودم فشار می یاد .

تقریبا هیچ کس تو این وضعیت آدم رو درک نمی کنه. حتی اونی که 1 ماه قبل عروسی کرده نمی فهمه الان آدم چه حالی داره. همه می خوان نظریه بدن. تازه خوبه که من ازاول جوری رفتار کردم که حداقل توی کارای عروسی کسی دخالت نکنه و خودمون انجامشون بدیم. اما با این حال بازم سر همه تو کار آدمه.

همش می گن اینو چی کار کردی؟ اونو چی کار کردی؟ وا خوب چرا اینجوری کردی؟دیر می شه هاو ...

خلاصه کاری بلد نیستن جز استرس وارد کردنو حرف کشیدن از آدم. نمی گن که بابا حتما اون طرف برای خودش یه فکرایی داره. باید هر چیزی رو 100 دفعه واسه همه توضیح بدی.

خیلی خسته ام. نمی دونم چرا دارم این کار مسخره رو انجام می دم. منظورم عروسی گرفتنه. سرم بابت پولایی که خرج می کنیم سوت می کشه. تازه همش سعی می کنم همه چی رو دست کم بگیرم. چیزای آنچنانی انتخاب نکنم. واسه یه شب که خودت هیچی ازش نمی فهمی. فقط به خاطر اینکه نکنه پس فردا توی دلت بمونه که چرا عروسی نگرفتم.

دلم یه روز بی دغدغه می خواد. دوست دارم حداقل یه روز هیچ کس رو نبینم. با هیچ کس حرف نزنم. به هیچی فکر نکنم.

کارای عروسی به کنار باید به کارای روزنامه و اینا هم برسم. هرکی یه توقع داره. خیلی داغونم. همه می گن این روزا خیلی شیرینه و خاطره انگیزه اما من هیچی جز خستگی و بی حوصلگی و دلشوره نمی فهمم. هیچی...