خداحافظ خونه پدری! خداحافظ روزا و خاطره های بچه گی و نوجوونی . خنده ها، گریه ها، دلتنگی ها، شادی ها و ...

امشب عروسی ماست. الان که دارم اینو می نویسم باید تا نیم ساعت دیگه برم ارایشگاه. بالاخره اون روز که منظرش بودیم رسید. هرچند انتظارمون طولانی شد و توی این مدت به خاطرش خیلی چیزها رو تحمل کردیم، اما بالاخره گذشت.

دیشب تا آخرین لحظه به کارا می رسیدم تا اینکه خیالم از بابتشون راحت شد.

حس ناشناخته ای دارم. حس می کنم خواب می بینم. حس می کنم این اتفاقا برای من نمی افته. این یه یگانه دیگه است و من فقط نظاره گرشم. حتی وقتی لباس عروسیم رو می پوشم و به خودم نگاه می کنم.

اما این منم. با تموم شادی که دارم و البته دلشوره هام.

دلم شور می زنه. همش می خوام از همه بپرسم این برای همه پیش می یاد و طبیعیه؟ اما روم نمی شه. با خودم ، درون خودم کلنجار می رم. و خودمو دلداری می دم که این خاصیت شروع یه مرحله جدید زندگیه. وقتی خوشی هاش رو ببینم، وقتی واردش بشم و همسفر بشیم ، بهتر می شم.از طرفی واقعا الان حس می کنم که باید از پیش بابا و مامان و خواهرم برم. نمی دونم چطور حسیه اما هروقت بهش فکر می کنم و وقتی دیشب برای آخرین بار توی تخت خودم خوابیدم، قلبم فشرده می شه.

اما امیدوارم . به زندگی جدیدم امیدوارم. به مهربونی و همسفری همسرم. به اون چیزی که ما رو تا اینجا آورده. به عشق.

برام دعا کنین که یه زندگی خوب و سالم رو شروع کنم. برام دعا کنین که همیشه کنار هم و یاور هم باشیم. برام دعا کنین بتونم از پس زندگی جدید بر بیام.

شاید نتونم یه مدتی اینجا رو آپ کنم. چون خودمون هنوز کامپیوتر نخریدیم. اما هر وقت اومدم خونه بابام اینا سعی می کنم سر بزنم.

برام دعا کنین.