سلام! بعد از مدتها امروز وقت کردم از خونه مامانم آپ کنم. چه خبرا؟ چه طورین؟

ما هم بدنیستیم. کار و زندگی و این حرفا که همتون دارین و می دونین.

خیلی وقته می خوام یه چیزی بنویسم. گفته بودم من مثل همه هستم. اما بعضی وقتا خودم فکر می کردم اینطور نیست. فکر می کردم من یه جور دیگه ام. یه جور دیگه رفتار می کنم. البته تو بعضی موارد.

قبل از اینکه ازدواج کنم، وقتی دخترایی رو می دیدم که رفتن خونه خودشون ولی همش خونه مادرشون می یان و سر می زنن، می گفتم یعنی چی؟ پس واسه چی عروسی کردن؟

اما حالا که خودم رفتم می فهمم که این اومدن و رفتن از سر دلتنگیه. دتنگی واسه خونه ای که تا به حال توش بودی و بزرگ شدی و حالا دیگه نباید اونجا باشی. باید بری خونه خودت. دیگه وقتی میای شب باید با شوهرت بری خونه خودت.

توی این 4 ماه ، هربار بعد از رفتن از خونه مامان و بابام ، بغض کردم و اشک توی چشمام جمع شده. البته نمی ذارم شوهرم بفهمه. اما...

اما هنوزم مثل بقیه زیاد نمی رم و بیام. هفته ای یه بار می یام. می خوام عادت کنم. اما بعضی وقتا خودم که توی خونه ام هستم، دلم لک می زنه واسشون. واسه صدای بهاره، واسه مامان و بابام

دلم تنگ می شه . می خوام شب با بهاره بشینیم و چرت و پرت بگیم و بخندیم. می خوام با بابام از روزنامه ها بگم.

اما این وسط دلم برای مامانم از همه بیشتر تنگ می شه. دلم می خواد عصر که بر میگردم پشت میز آشپزخونه با مامانم بشینم و چایی بخوریم و اون از همه چی بگه. از سبزی فروشی،از همسایه ها، از گربه های محل و ... بعد من بگم. از سر کار، از دوستام...

می خوام بعد از ظهرا باهم بریم خرید. حتی می خوام با هم بحث کنیم. اما می خوام که باشه. هر بار که می رم ، وقتی می خوام برگردم، جلوی در توی چشماش نگاه می کنم. وقتی می بینم تنهاس ،دلم می گیره. می خوام حضورش رو حس کنم . همش با خودم اینا رو تکرار می کنم و اونوقته که اگه تنها باشم می شینم گریه می کنم.

بعد به خودم می گم : دیدی بازم مثل همه ای.