يه اتفاق خوب افتاده. يه اتفاق خيلي خيلي خوب. نمي دونم از كجا شروع كنم. يادمه 2 سال پيش اينجا از اونايي نوشتم كه پاشون رو ميذارن توي سرزمين وحي، سرشون رو پايين نگه مي دارن و بعد يك دفعه به اون خونه سياه و قشنگ و ساده نگاه مي كنن. اون موقع از اينكه قسمتم نشد گريه كردم.

هنوز خودمم باورم نمي شه كه اگه خودش بخواد، به همين زودي ها ما، من و مسيح، هم همين كار رو مي كنيم! خيلي پيچيده شد نه؟! خيلي ساده اش اينه كه من و مسيح حج برديم!

وقتي يادش مي افتم مي خوام فرياد بزنم. جشنواره همشهر ي محله بود و جايزه نفر اول كمك هزينه سفر حج. با مسيح از موقعي كه فهميديم تعارف مي كرديم. اون شانسش بيشتر بود. چون من مدتيه كه ديگه اونجا نيستم. مي گفت كه اگه ببره، منو مي فرسته. اما من مي گفتم كه خودت بايد بري!

روز موعود كه رسيد، توي بخش گزارش، مسيح نفر اول شد. حج برد. دوتايي حيرون بوديم. از شوق اين سعادت. اما مسيح هنوزم اصرار داشت كه من بايد برم. داشتيم باهم تعارف مي كرديم كه زمان قرعه كشي رسيد. شماره هاي كارت دعوت ها رو قرعه كشي مي كردن. وقتي كارت برنده رو در آوردن ، يه شماره خوندن و بعد... دوباره اسم مسيح. نمي دونستيم بايد چي كار كنيم. من جيغ مي زدم ومسيح كه رفت بالا جايزه اش رو به من تقديم كرد تا باهم بريم. همه دست مي زدن و تبريك مي گفتن. خيلي ها گريه مي كردن و ما هنوز حيرون بوديم.

هنوزم حيرونم. وقتي ياد جاهايي كه مي خوام ببينم مي افتم، وقتي ياد اين آرزوي بزرگم مي افتم، مي فهمم چي شده. مي فهم اوني كه بالاي سرمونه چي برامون مقدر كرده. مي فهمم خدا برامون چي خواسته.

دلم مي خواد هر چه زودتر اون روز بزرگ برسه. 2 سال پيش قسمت نشد برم تا بالاخره با همسرم راهي اين سفر بشم. ديگه از خدا چي بايد بخوام؟!