زندگی عادی

دلم یه زندگی عادی می خواد. صبح که میام بیرون حسرت همه کارای دیگه رو می خورم. کارمند، فروشنده ساده یا هر شغل دیگه ای که مجبور نباشی هر روز صبح به عکس، مطلب و صفحه بندی فکر کنی.  

خسته شدم بس که هرکی پرسید گفتم برنامه من معلوم نیست. کارم ساعت نداره. دوست دارم ساعت داشته باشه. دوست دارم بدونم کی میام خونه. دوست دارم وقت داشته باشم برای پاساژ گردی، واسه کافه رفتن با دوستا و دوره. اونم دوره هایی که توش خبری از خبر، تحریریه و حرفای همیشگیش نباشه. 

دوست داشتم یه زندگی عادی داشتم. همه چیز سر جاش بود. مجبور نبودم کل هفته زندگی رو بفرستم رو هوا و همش با تلفن حرف بزنم و کارا رو راست و ریس کنم. 

دوست داشتم مثل خیلی ها هر از گاهی نگاهی به روزنامه و مجله بندازم و بعدشم پیش خودم بگم اینا باید شغلشون جالب باشه. ولی خبر نداشته باشم روزنامه نگار بودن یه جور فاجعه است که ازش گریزی نداری.


پ.ن: دیشب به طرز عجیبی دلم می خواست یه کشتی یا قایق تفریحی داشتم. روی یکی از این دریاها لنگر می انداختم و شب دراز می کشیدم روی عرشه و به ماه و ستاره نگاه می کردم و توی سکوت مطلق خوابم می برد. 

شبیه رویاهای دیگه نبود. بدجور چسبیده بود به فکرم و ولم نمی کرد. حس می کردم ادامه زندگیم به همین بستگی داره. اینم یه جورشه!

/ 4 نظر / 18 بازدید
مسیح علوی

همونطور که خودت نوشتی اینم یه جورشه ! جوری که توش خیلی خوش می گذره!

سیاوش

درود بر شما ، امیدوارم به آرزوهاتون برسید . به اون چیزایی که دوست دارید . ممنون از حضورتون

م.آزاد

والله ما هم فکر می کنیم که زندگی روزنامه نگارها چه باحاله...