رویا

دیشب رویایی داشتم،

خواب دیدم بر روی شنها راه می روم،

همراه با خود خداوند و بر روی پرده شب.

تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی دیدم

همانطور که به گذشته ام نگاه می کردم( روز به روز از زندگی را )

دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد یکی مال من و یکی از آن خداوند.

راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت

آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم

در بعضی جاها فقط یک ردپا وجود داشت

اتفاقا آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود

روزهایی با بزرگترین ترسها، رنجها، دردها و ...

آنگاه از او پرسیدم:

خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود

و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم 

خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات مرا تنها گذاشتی؟

خداوند پاسخ داد:

فرزندم ترا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود 

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت، حتی برای لحظه ای

و من چنین نکردم

هنگامیکه در آن روزها یک ردپا بر روی شن دیدی،

من بودم که تو را به دوش می کشیدم.      

 

پ.ن:این ششمین پست وبلاگم بود. ۶ سال پیش نوشتمش و الان دوباره دلم خواست بذارمش. شاید یه جور یادآوریه. همیشه فکر کردن به این حکایت آرومم می کنه. یادم میاره که تنها نیستم.
/ 4 نظر / 13 بازدید

خفه

م.آزاد

و خدایی که همین نزدیکی هاست...

حنارود

سلام خوشحالم که به جام تهی سرزدی هر گاه فکر کردی که خدا تنهایت گذاشته ببین کجایی وبا کیستی اگر تو خود را گم نکنی خدا تو را گم نمیکند شبانه های پاییزی درجام تهی ریخته شد سربکش

سیاوش جاوید

راز درون ز رندان مست پرس کاین حال نیست صوفی عالی مقام را <حافظ> پست زیبایی بود ...[گل]