پایان ادبی

تموم می شه. به همین راحتی. چند بار پیغام و پسغام برای اینکه بگن چکت حاضره و تو چند روز دست دست می کنی تا با بهونه های مختلف از زیر آخرین خداحافظی شونه خالی کنی . اما بالاخره تا کی؟

می ری. زل می زنی به ساختمون ۴ طبقه ای که از بچگی عشقت بوده توش کار کنی، سه سال از عمرت رو توش گذروندی و حالا خداحافظ.

به قول یکی از بچه ها End of me in hamshahri ! سه سال همکاری با همشهری تمومم می شه و تو به بایگانی می پیوندی. چکت رو می گیری که به خاطر خوش حساب بودن از همه همکارا بیشتره و میای بیرون.

این داستان امروز من بود. از  جردن رسیدم هفت تیر.بعد تصمیم گرفتم از پل کریمخان تا ولیعصر و سر فلسطین پیاده بیام. سر راهم سر زدم به نشر چشمه دوست داشتنی و هوس کردم کتاب بخرم.

فکرم ته کیف، یادم افتاد که 7 هزار تومن خرده چکم رو بانک داده و تصمیم می گیرم آخرین 7 هزار تومن همشهری رو خرج کتاب کنم. یه پایان ادبی.

سه تا کتاب می خرم. از همونا که عاشقشم. از همون داستان های کوتاه. دلم می خواد اینطوری تموم بشه. با کتاب. نایلون کتاب توی دستم راه می افتم توی پیاده رو  (ببخشید عزیزم! پیاده راه!) و به تنها چیزی که فکر نمی کنم همشهریه. همیشه همه چیز اونطوری نیست که آدم براش نقشه کشیده.

ولی به ولیعصر که می رسم فکر می کنم چه راحت! چند تا سلام به نشانه آشنایی. چند تا سوال از سر ادب. یک آرزوی موفقیت و همکاری دوباره و ... یک امضا!

پ.ن: عاشق بعد از ظهرای با همشهری بودم. وقتی 11 ساله بودم و تازه همشهری منتشر می شد. اولین روزنامه تمام رنگی ایران. بابام روزنامه رو می خرید و من بعد از ظهر ها پهنش می کردم توی خونه و با اشتیاق می خوندمش.

اولین روزی که قدم گذاشتم توی ساختمون گفتم به آرزوم رسیدم. حالا دلم برای اون ساختمون تنگ می شه. خیلی زیاد. هرچند که یاد گرفتم برای خبرنگار بودن باید مثل آب جاری باشم. اما ... دلم تنگ می شه خب!

 

 

/ 18 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلم تنها

سلام یگانه جان شب بخیر خوبی؟ ممنونم اومدی شما بهم لطف دارید مهربون[گل]

آرمان آریایی

سلام..بگذرد اینهم..امیدوارم جاری بودنت ادامه پیدا کنه عزیزم و میدونم که میکنه!...به امید فردای روشن برای من، تو و تمام مردم دنیا

علی منفرد

آمده ام که سر نهم ... سلام متاسفم از اینکه اتفاقی زخ داده که باعث دلتنگی و ناراحتیت شده اما اگر ازم ناراحت نمی شی می خوام بگم خوشحالم از جائی بیرون اومدی که پر از دروغه . من هر وقت یه همشهری یا یه ایران یا امثال این کثافت نامه ها رو دست کسی می بینم اول از حماقت کسی که این اراجیف رو می خونه دلم می سوزه و بعد بیشتر از نویسنده های این یه مشت دروغ متنفر میشم . تورو خدا ناراحت نشو چون دوست داشتم رو راست افکارم رو منتقل کنم .

سودابه

من همیشه ته قافله هستم.....! شاید نباید ناراحت باشم چون ته قافله بودن بهتر است از اینکه از قافله جا بمونم!!!! منظورم این بود که من اصلا نمیدونستم خبرنگاری!!!! خوب بالاخره تازه باهات آشنا شدم دیگه[خجالت]. انشالله عمر دولت مهرورز!! زود سر بیاد و دوباره چند تا روزنامه خوب منتظر بشن و تو هم برای خوبشون خبرنگاری کنی..... البته نمیدونم ... شایدم جای دیگه ای کار گرفتی هان!؟ هر جا هستی سلامت باشی[گل]

حسن

سلام.خانم گل این نیز بگذرد.به مسیح جان سلام برسان

حسن

سلام.خانم گل این نیز بگذرد.به مسیح جان سلام برسان

هم بازی

سلام یگانه جون من نمی دونستم شغل شما خبرنگاریه درکت می کنم، سخته جاییکه آدم کلی زحمت کشیده رو یکدفعه ترک کنه مخصوصاَ ما خانمها که وابستگیمون به اینجور چیزا خیلی بیشتره، واقعاَ‌ متاسفم و امیدوارم که این تغییر باعث پیشرفتت بشه. دو سه ماهه که میخوام از نشرچشمه کتاب بخرم ولی پول ندارم[عصبانی] من هرروز از جلوش رد میشم و شعراشو میخونم و قشنگاشو میذارم تو هم بازی. راستی حرفای علی رو به دل نگیر ، این اخلاقش مثه مامانشه وقتی از یه چیزی ناراحت و عصبانیه همه رو مقصر میدونه.

مریم

سلام عزیزم![بغل] نمیدونم قصه عادت کردن ما آدمها قصه تلخیه یا شیرین و دوست داشتنی! نمی دونم باید متاسف باشم برای عادت کردن یا شاید باشم از اینکه میشه احساس داشت! من مطمئنم تو هر جایی که باشی موفقی/ از بهترین هایی/ هم به خاطر معلومات و پشتکارت و هم به خاطر قلب بزرگ و مهربونت! از ته دلم آرزو میکنم دلتنگ شدن برای همشهری از نوعی باشه که آزار نده! پل کریم خان و نشر چشمه... ثالث و لرد و کلیسای ویلا.... چقدر اسم این خیابونا خاطره به ذهنم میاره! اما هرگز حاضر نیستم اونجاها رو پیاده برم! فقط دوست دارم خلوت باشه و سریع ازشون بگذرم! بر عکس گذشته که دوست داشتم تمام دنیا بشه همون چند خیابون متصل به هم و هیچ وقت به آخر نرسه! امیدوارم همیشه موفق ببینمت دوستم[ماچ]

آزاده

دلم می خواد یه چیزی برات بنویسم یه چیزی که بغض من و تو و آدمهایی رو که رو پاشون ایستادن و قدم به قدم به جایی که حقشون بود رسیدن رو خالی کنه یه چیزی که این رنج رو کم رنگ کنه اما هر چی بیشتر می گذره انگار پر رنگ تر میشه خوشحالم که حداقل خاطره های خوبی دارم و دوستانی به غیر از این بغض به غیر از این غم

سلام..نمینویسی چرا...به امید فردای روشن برای من، تو و تمام مردم دنی