هیچی

می خوام روی این زندگی بالا بیارم. حالم ازش به هم می خوره.

دیگه هیچ چیزش ،هیچ چیزش نه خوشحالم می کنه و نه راضی.

من که همه چیز برام آبی و سبز بود الان خاکستری شده. سیاه شده.

تا کی می تونم تحمل کنم،نمی دونم!

هر روز صبح می گم خدایا این روز آخر باشه اما نمی شه و من خسته و خسته تر می شم.

حتی فکر این که چند سال باید روزا رو بگذرونم،هفته ها و سال ها، دیوونه ام می کنه.

هیچ کس حرف آدمو نمی فهمه. وقتی از یکی می خوای کمترین مسئولیت زندگیشو انجام بده و جوابت داد و فریاد و سکوت بیش تر از یه هفته است، وقتی حرف می زنی اما همه چی تو سرت کوبیده می شه، دیگه چی باید گفت،چی کار باید کرد،به چی باید دل بست، امید بست.

هیچی ،هیچی. فقط اینو فهمیدم.

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اهورا

سلام.میدونم خسته ای تنهایی شکستی.......میدونم و حالت از اونایی که میگن درست میشه بهم میخوره میدونم اما........باید بجنگی تا بدست بیاری اره باید مبارزه کنی.یا میبری یا نابود میشی که من مطمئنم میبری پس بجنگ خواهر جنگجوی من

نظربازی

پیغام خصوصی داری

مسیح

سلام یگانه جان بی خیال سخت نگیر این نیز بگذرد

محسن داودی

من که نه دیگه چیزی ناراحتم می کنه و نه خوشحال . ازین بدتر میشه ؟ چه مسخره هست این نفس کشیدنها

بهار

یگانه جان سلام نمیدونم منو یادته یا نه آدرس تنها وبلاگی که مونده هنوز گذاشتم تا یادت بیاد خودم تازه فهمیدم هست هنوز و از اونجا آدرس بلاگتو پیدا کردم یادش بخیر اون روزا اما انگار حال و روزمون خوش نیست این روزا خدا کنه خوش من برای خودمون دعا میکنم راستی عید مبعث مبارک دوست خیلی قدیمی[گل]

مریم

سلام. نبینم گرفته ای و بی حوصله! انگار این روزا همگی دلتنگ و خسته ایم... تنبل نشدم..می خوام بنویسم اما نمیدونم چطوری و آیااین نوشته ها چیزی رو می تونه عوض کنه؟!! ولی مطمئن باش خیلی زود می نویسم...بذار جمله هام رو درست بچینم...تو چرا اینطوری هستی عزیزم؟

نسترن

نمی دونم چرا باورم نمیشه تو این جوری دلتنگ باشی.نمی تونم باور کنم...[ناراحت]