چند وقته چيزی ننوشتم. يعنی ديگه حوصله ندارم. همه چی به نظرم بی معنی شده. از همه بدتر خودم. نمی دونم چمه. کاش می دونستم. چند روز نبودم. رفتم کرج شايد آب و هوام عوض بشه. برگشتم و همون آش و همون کاسه. کاش می شد همه چيو يه تنه عوض کرد. کاش می شد بدون دلشوره يه روز و گذروند. کاش می شد روزا رو با دور تند رد شد. کاش يکی اون موقع که می خواستيم بياييم نظر مارو هم می پرسيد.

/ 3 نظر / 6 بازدید
farinaz

منم وقتی از بيمارستا برگشته بودم خونه، همين حال رو داشتم. يه مدت به همه بگو که کاری به کارت نداشته باشن. از دقدقه های زندگی بيا بيرون. فکر هيچ چيز رو نکن. خودت يکهو آمادگيش رو پيدا ميکنی که يواش يواش به ترتيب همه چيز رو درست ادامه بدی. به خودت فرصت بده. قربونت برم عزيزم

mohsen

سلام ... به اين فکر کن که وضع تو ار خيلی های ديگه بهنره .. پس انقدر ناشکر نباش و به آينده فکر کن که ميتونه خيلی خوب باشه.. مو فق باشی

مسعود

سلام. اولين باره که به وبلاگ قشنگت ميام. همشو که نه اما خيلی يادداشتهاتو خوندم! واقعا که زيبا می نويسی... دوست داشتی به من هم سر بزن. ما به خواست خودمون و به خاطر بالا بردن آگاهی معنويمون اينجا هستيم دوست من. عاشق باشی تا هميشه...