آنچه آموختم

 

دیروز برای یه کاری باید مدرکم رو می بردم. دیشب وقتی داشتم وسایلم رو جا به جا می کردم نگاهم بهش افتاد و دلم گرفت. دلم گرفت که این مدرک با تمام زحمت هایی که براش کشیدم، تا به حال به هیچ دردی نخورده. این حس تلخ هنوز باهامه.

***

دوم دبیرستان بودم که فهمیدم می خوام چی کاره بشم. با خوندن هفته نامه خانه فهمیدم که عاشق روزنامه نگاریم. با جزوه های کوچیک و ساده اش سرم رو گرم می کردم و فهمیدم کسی که همیشه انشاش 20 بوده و دفتر دفتر رو پر کرده از نوشته هاش و هر روز هم گوشش به خبرهای جدیده، می تونه روزنامه نگار هم بشه.

سال سوم دبیرستان بودم که یکی از معلم هام بهم گفت اگه می خوام خوب درس بخونم باید برم دانشگاه علامه طباطبایی و از اون روز همه فکرم این شد: روزنامه نگاری دانشگاه علامه.

خودکشی نکردم، 18 ساعت درس نخوندم و از تفریحاتم نزدم اما با عشق درس خوندم. آروم آروم با این هدف رفتم جلو تا آخرین روزای شهریور که کم کم باد کولر تنو مور مور می کرد، یه روزنامه گرفتم دستم و اسمم رو توش خوندم. یگانه... روزنامه نگاری دانشگاه علامه. رسیده بودم.

همون چند واحد اول رو که گذروندم و دیدم حالا حالا ها خبری از گذروندن واحدهای روزنامه نگاری نیست، به فکر کار افتادم. ترم دو دانشگاه بودم که رفتم توی یه روزنامه تا کار یاد بگیرم. اینقدر عاشق بودم که 8 صبح می رفتم و 8 شب می اومدم. امتحانا رو که دادم اینقدر وارد شده بودم که دبیرم احساس کنه می تونه یه سری کارا رو بهم واگذار کنه. من تمام تلاشم رو می کردم و کم کم اون دیگه فقط صفحه رو امضا می کرد و خیالش بابت همه چیز راحت بود.

بازم کار کردم تا اینکه سال سوم و چهار تصمیم گرفتم فعلا درس بخونم. درس که تموم شد رفتم سر کار. تا امروز یه نفس و بی وقفه. کار کردم. عاشقش بودم و مگه می شه از عشق خسته شد؟

خسته نشدم اما دلزده شدم. سرخورده شدم. وقتی می بینم این مدرک هیچ ارزشی نداره احساس می کنم همه راه رو اشتباه اومدم. تمام این مدتی که کار کردم این مدرک باعث نشد جایگاه بهتری داشته باشم. هیچ کسی نگفت چون دانش آموخته این رشته ای حقوقت بیشتره، جایگاهت بالاتره. عوضش مسخره کردن و گفتن روزنامه نگاری دانشگاه نمی خواد. بچه های این رشته بی سوادن. اما اونا هستن که بی سوادی خودشون رو پشت مطالب غلط و اشتباهشون قایم کردن و فکر می کنن روزنامه نگاری یعنی این.وقتی بعد از 8 سال کارکردن هنوز هم جایگاه  محکمی ندارم که دلشوره نداشته باشم، وقتی سال ها مجبور شدم زیر دست یه سری آدم بی سواد کار کنم که چون رفیق فلانی و آشنای یکی دیگه ان به اینجا رسیدن، وقتی می بینم حقوق یکی دیگه چون دوست یکی دیگه است از منی که این همه زحمت کشیدم بیشتره، می گم واسه چی اینهمه خودم رو اذیت کردم؟ چرا فکر کردم این مملکت اینقدر پیشرفته شده که باید آکادمیک کار کنم؟ چرا فکر کردم وقتی برم توی یه روزنامه و ببینن توی دانشگاه به اون بزرگی درس خوندم و سال ها کار کردم تا یاد بگیرم، باید برام تره خورد کنن؟ وقتی می بینم اونایی که حتی یه دوره کوتاه روزنامه نگاری نگذروندن بعد از دو سال می شن دبیر سرویس و گروه و حقوق های آنچنانی می گیرن ، چون دوست و  رفیق و آشنا و فامیل دارن و من هنوز باید نگران حق التحریرهام باشم و اینکه کسی ازم دعوت به کار می کنه یا نه و حرص بخورم که یکی از همین بی سوادا پولمو خورده، می فهمم خیلی احمق بودم.

یاد گرفتم نباید دنبال عشق رفت. نباید فکر کرد که همه چیز ضابطه داره. اما دیر فهمیدم . حالا می دونم که اگه یه روز بچه ای داشتم باید بهش بگم که عزیزم! توی این مملکت دنبال عشق و علاقه ات نرو. سعی نکن توی کارت دانا باشی. اول از همه سعی کن با یه آدم گنده رفیق بشی. خودش همه چیزو حل می کنه!

/ 24 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد(سلام بر زندگی)

دلنوشتتون را خوندم مهربون و احساس می کنم دچار دلزدگی نقش شدید واقعا هم حق دارید می بینید هرچه احساس و امید داشته اید فدای رابطه ها شده است منم بارها میگم اگر ضابطه بجای رابطه بود حالا چطور زندگی داشتیم[افسوس]

علی منفرد

آمده‌ام که سر نهم ... سلام من فقط میگم اون آدم بزرگ که ازش حرف می‌زنی , اون آدمی که بچه‌ی تو و من باید باهاش دوست باشه من و تو و آدمی مثل خودمونه نه یه آشغال بی همه چیز . این مملکت هم دیگه داره بوی گندش نفس کشیدن رو از یادمون میبره و انگار داریم میشیم مثل کشورمون . آره دیگه وقتشه سرمونو بندازیم پائین و با شرمندگی بگیم ( من یه ایرانیم )

شهریار یار

درود بر یگانه ی عزیز این واقعیت و هزاران واقعیت دیگه جزئی از سرنوشت جامعه مون هست که توسط خود این مردم انتخاب شده ! من لیسانسم کامپیوتر اما میرم سر ساختمون کار می کنم! لیسانسم کامپیوتر اما ارشد علوم سیاسی می خونم ... تو این دیار هیچ چیزی سر جای خودش نیست!

مریم

سلام قربونت بررررررررررررررررم! الهی , این دل چقدر پر گلایه است!! ولی حق داری! ضابطه کلا انگار این روزها کلمه خنده داری شده و سواد و مدرک تحصیلی و لیاقت حتی در آخرین مشخصات برای جذب یه نیروی کار هم گنجونده نمی شن! هیچ وقت دنبال عشق و دلت نرررررو. همیشه انگار راه بن بسته, حتی وقتی همه چی به نظر خوب میاد! یادم می مونه اگه تو یادت رفت, من خودم به بچه خوشگلت یاد بدم که دل و عشق و .... خنده داره, توی فرهنگ لغات اومده فقط برای اینکه لبخندهای تلخ بزنیم چون دیگه از ته دلم نمیشه حندید! [ماچ]

مزدک علی

سلام خانم یگانه. مرسی که یاد من بودید. الان تازه اومدم و یکم سرم شلوغه. بعداَ مفصل می نویسم. فدا

الهه

ممنونم بهم سر زدین[ماچ][قلب]

آرمان آریایی

سلام..چند بار اومدم و این متنت رو خوندم..اما......هیچی!...به امید فردای روشن برای من، تو و تمام مردم دنیا

مریم

سلااااااااااااام! نزدیک 1 ماهه به وبلاگت هم سر نزدی! خیلی این روزها شلوغه و خسته ای! خسته نباشی گلم[ماچ]