زنجیری از عشق

هنوز اونقدر حوصله ندارم که بنویسم. اما چه کنم که بدجور دلبسته این وبلاگم. دچار یه کرختی عظیم و بی انتها شدم. از اون حسایی که نمی دونی چیه، نمی دونی چرا اینطوری شده، نمی دونی چطور خوب می شه.

سرم رو گرم می کنم. با کلاس یوگا، با کلاس داستان نویسی که تازگی می رم و با کارای روزمره خونه.شاید این بار روزمره گی بتونه کمک کنه.

چند روز پیش یه اتفاق جالب افتاد. داشتم می رفتم بیرون که یه خانم و آقای مسنی با یه عالمه خرید داشتن می اومدن طرف من. یه کم ایستادن و آقاهه دوباره راه افتاد اما آروم. خانمه که نگاه منو دید و وایساده بود گفت: بچه ما راه دوره. آقامون الان شما رو دید گفت که چقدر شبیه بچه ما هستین.

نگاه به آقاهه کردم با حالت پدرانه ای منو نگاه می کرد. خانمه هم نگاهش رو بر نمی داشت. گفتم : ایشالا که سلامت باشه.

گفت: حالا هر وقت شما رو ببینیم یاد بچه مون می افتیم اگه قابل باشیم. منم گفتم: شما تاج سر منید.

یه لحظه حس خوبی داشتم. احساس کردم به قول پائولو کوئلیو در تماس با تمام جهان و کیهان قرار گرفتم. حس کردم محبتی الهی میان ما جریان پیدا کرده.به هم وصل شدیم مثل دونه های زنجیر.با حلقه های عشق.

 حسی که می ذاره از دلتنگیت واسه یه آدم غریبه بگی و دلت رو خوش کنی.

حالا هروقت می رم توی کوچه چشم می ندازم شاید پیداشون کنم و آدرس خونشون رو بپرسم تا هر از گاهی بهشون سر بزنم. مثل دخترشون. این فکر حالمو خوب می کنه...

 

/ 7 نظر / 6 بازدید
راحله

سلام یگانه جونم. چطوری عزیزم؟ چقد قشنگ... البته من نمی تونم این جوری با آدما ارتباط برقرار کنم و هر دفعه کتابای پائولو رو می خونم دیگه تصمیم می گیرم که با مردمم حرف بزنم...اما نمی شه! از این جهت بهت تبریک می گم واقعاً این حس بی حوصلگی و کرختیت برام خیلی آشناست چون منم به درد تو دچار شدم.شایدم خاصیت تابستون با این روزای گرم و بیخود و درازه... نمی دونم اما هر چی که هست باهات احساس همدردی می کنم. کلاس یوگا؟ افسردگی نمی گیری؟! یه هیجان تو زندگیت ایجاد کن. شاید حالت بهتر شه.

علی منفرد

آمده ام که سر نهم ... سلام به یکی از بچه‌ها که این‌بار واقعا (( مثل همه )) بی‌حوصله بود این پیشنهاد رو دادم : تا صد آروم بشمار همه چیز درست میشه و آروم میشی اما به این شرط که قبل از نود به مرز جنون نرسی, البته اینم بهش گفتم که خودم تابحال هیچوقت به صد نرسیدم . یاد باد آن روزگاران یاد باد ...

هم بازی

سلام یگانه عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده بود اومدم یه سری بزنم و متوجه شدم که فقط من نیستم که خیلی بی حوصله ام ! زندگی خیلی برام نامفهوم شده. یه موقعی می نوشتم و خودمو راضی میکردم ولی همونم ازم گرفتن. امیدوارم اتفاق جدیدی که برات افتاده بتونه زنجیره عشقو حفظ کنه.

فاطمه

سلام یگانه جونی خوشبختی و شادی جیزی نسیت که به سمت تو روانه شود بلکه باید از سوی تو جاری شود......

آرمان

رفتنت را خواب دیدم حالا آمدنت را به خواب هم نمی بینم...!!!

آرمان آریایی

سلام..حس خوبی یک پدر و مادر اینطوری داشتن..ایکاش پیداشون کنی...به امید فردای روشن برای من، تو و تمام مردم دنیا