خود نوشته

چشم هایم بارانی است 

و در هر قطره این باران حسرتی جاری است

حسرتی به اندازه تمام روزهایی که بر من گذشته

من،ناظر این باران سیاهم که کم کم سیل می شود ، قلبم را می گیرد

و دیگر چیزی از آن حجم سرخ، جز لکه سیاهی باقی نمی ماند

من مدفون شده ام

زیر آوار خاطراتی که رهایم نمی کنند، صدایم می زنند

ومن چه نا امیدانه در پی روزنی می گردم که تن خسته و لهیده ام را نجات دهم از زیر این آوار

آواری که رها نمی کند مرا تا آخر عمر

می دانم

/ 4 نظر / 5 بازدید
محمد رضا زائری

سلام و احترام و تشکر

روح و ريحان

با سلام ممنون از بحجث زيباتون در ادامه سلسله بحث های عالم ملکوت با مبحث ؛عقل و پذيرش مذهب؛ بروزم منتظر حضور متفکرانه شما و نظرات ارزنديتان گه گه به دعايی يادی موفق باشيد

رضا

سلام يادت هست يک بار آمدی اينجا .حالا هم چند سوال مطرح شده که شايد شما هم پاسخ خوبی برای آن داشته باشی.در حال تنظيم جوابها هستم.

نسترن

سلام عزيز ديروز به آقاتون می گفتم ما همش دو قدم با هم فاصله داريم اما نه رفتی نه آمدي.متن ها هم هردو قشنگ و پر از احساس بود.