یلدا

یلدا!

عاشق این شب بودم. هنوزم منو یاد شبای سردی می ندازه که شیرجه می زدیم توی رختخوابای سرد و نصف شب صدای بخاری نفتی که نفت قورت می داد ، امیدوارمون می کرد که خونه داره گرم می شه.

منو یاد صبح هایی می ندازه که وقتی چشم باز می کردم از خوشی می پریدم. چون می دونستم برف اومده. نوری که از پنجره می زد یه جور دیگه بود. راستی که اون وقتا زمستون هم یه جور دیگه بود.

یاد یلداهای بچگی می افتم که خیلی وقته تکرار نشده. وقتی شب خونه مادربزرگ جمع می شدیم و شب سر می شد با سرو صدای نوه ها، خوردن انار و فال حافظ که وقتی بزرگ تر می شدیم می ترسیدیم دلمان رو که با عشق نوحوانی گرم شده بود، لو بده.

همه عشقم این بود که یلدا بیفته به پنجشنبه تا بتونیم بدون دغدغه مدرسه فردا آتیش بسوزونیم و تا دیر وقت بیدار بمونیم.

وقتی شب توی خواب و بیداری می رسیدیم خونه ته دلم غنج می زد که امشب طولانی تره و بیشتر می خوابم. مثل همه رویاهای کودکی چقدر واقعی بود.شب چند بار از خواب بیدار می شدم و از اینکه می دیدم هنوز تاریکه، با لبخند دوباره می خوابیدم.

چقدر این روزا دور شدن. احساس می کنم یه خواب خوش بوده نه واقعیت. حالا یلدا بی حال و کمرنگ می گذره. نه که یلدا، یلدا نباشه. ما دیگه اون آدما نیستیم.

حالا دیگه اول زمستون باید با غصه به آسمون نگاه کنیم که آیا امسال برف و بارون میاد یا نه. باید توی خونه های گرم با تی شرت بشینیم و بگیم اینکه بهاره جای زمستون.

حالا جای دور هم جمع شدن ، به هم اس ام اس می دیم و می گیم یلدا مبارک.

شایدم مثل من توی خونه می شینیم و وبلاگ آپ دیت می کنیم و به یاد یلداهای بچگی آه می کشیم.

/ 4 نظر / 12 بازدید
سیاوش

درود بر شما .. امیدوارم یلدای خوبی رو سپری کرده باشید [گل]

زن سی ساله

راست گفتی یگانه جان . دیگه نه یلدامون مثل گذشته هاست و نه زمستان و تابستانمون . زندگیمون دچار روزمرگی شده . بعضی وقتها فکر میکردم که شاید این زندگی منه که دچار این بیهودگی شده و شادی ازش رخت بربسته ولی وقتی تو وبلاگها پرسه میزنم میبینم که مثل من زیادند کسانی که دیگه دل و دماغ گذشته رو ندارند . من که جای خود دارم .

کاش همیشه روشنی هامون طولانی باشهونه تاریکی ها.من خیلی دیر و از طریف محمد حسن خان نظری با وبلاگ شما آشننا شدم و بسیار تبریک می گم برای این نوشته تاثیر گذارتون.