ما یادمون میاد

یه ایمیل برام اومده از این شما یادتون نمیاد ها. البته من همش یادم بود :)
می خونم و می خندم و انگار می رم به همون روزا. غرق می شم توی خاطرات. 
به خودم می گم یعنی بچه های این دوره و زمونه هم 20 سال بعد از این خاطره ها دارن. از اینا که هی بگن و هم بخندن و هم گاهی یه کم ته دلشون غمگین بشه. 
یعنی اینطور خاطره باز می شن مثل ما. بچه های الان با ما خیلی فرق دارن. دیگه اسباب بازی ها خوشحالشون نمی کنه.هرچی می خوان دم دستشونه و فکر نمی کنم روز و شب توی رویای یه وسیله یا لباس سر کنن تا بالاخره واسه شاگرد اولی جایزه بگیرن. 
مثل ما امکاناتشون محدود نیست. اما احساس می کنم ما بچه های خوشبخت تری بودیم. با اینکه روزامون سخت بود اما خیلی کودکی می کردیم. شاید واسه همینه اینقدر خاطره داریم. 
آقای حکایتی می گفت شما بچه های خیلی خوبی بودین. همه مشکلات رو درک می کردین و می فهمیدین اما کودکی هم می کردین. نمی ذاشتین کودکیتون از بین بره.

/ 4 نظر / 18 بازدید
سوده

آقای حکایتی, اسم قصه گوی ماست توی شهر قصه ها , قصه گو نشسته بود, قصه گو قصه میگفت , از کتاب قصه ها, ......( اینجاشو یادم نیست) قصه ی شیر و پلنگ, قصه ی گل قشنگ ............ بقیشو دیگه یادم نیست اما آهنگشو بلدم لطفن با آهنگ بخونید

زن سی ساله

منو یاد بچگی هام انداختی ، یاد بچگی های پگاه . باد خاطره های دور . یاد روزهایی که غم بود ولی اینقدر بزرگ نبود که گلومو بگیره و خفه ام کنه . دلم اون روزها رو میخواد . اون روزها که پگاه بود . اون روزهایی که هر جا میبردمش با شیرین زبونی و خوشگلیش دل همه رو میبرد . دلم اون روزها رو میخواد که وقتی انگلیس بودیم اولین کلمه ای که یاد گرفت lovely بود که اون انگلیسی های بی احساس و سرد با دیدن پگاه و صورت قشنگ و چشمهای سیاهش بهش میگفتند و ......

شهین غمگسار

همه چیز از یاد ادم میره مگه یادش که همیشه یادشه

محسن داودی

سلام خواهر . خوبی ؟ راستش در حال و روز خوبی نبودم که بخواهم جوابی بر پیام تو بدهم . سوگوار از دست دادن برادر زاده ی جوانم بودم و البته هستم . به هر حال از پیامت ممنون و خوشحالم که هنوز گاهی به با ما یگانه باش سر می زنی