آروم آروم می رم جلو.نگاهش نمی کنم و سرمو انداختم پايين.دل توی دلم نيست . اين مسير کوتاه اندازه يه سال طول می کشه.

حالا رسيدم.می گن سرتونو بگيرين بالا و نگاهش کنين.

و من نگاهش می کنم.يه دنيا نه بيشتر از يه دنيا عظمت میاد جلوی چشمم.

ديگه هيچی نمی فهمم و فقط سجده می کنم.

بارها اين صحنه رو برای خودم ساختم.يه چيز بهم می گفت که امسال اسمم توی ليسته.اما نشد.قسمت نبود حتما. اما دل قسمت و اين جور حرفها حاليش نمی شه.

حالا دلم پيش بچه هايی که الان مکه و مدينه هستن.حتی با شنيدن اسمش هم اشکم سرازير می شه.

خدا جونم ! می گن آسمون بالای سر خونه قشنگت آبی تر از همه جای دنياست.

خدايا! می دونم اينجايی .پيش من و همه بنده هات .نزديک تر از رگ گردن.

اما.... 

/ 7 نظر / 5 بازدید
احمدرضا از دیار غربت

سلام دوست عزیز و مهربان. سطر به سطر از نوشته ی زيبايت را خواندم.اگر به وبلاگ منم سر بزنی خوشحال می شوم. اگر هم مایل به تبادل لینک هستی اعلام کن. منتظرتم...

مخلص

... و صدای پر چلچله‌ها... و صدای پاهای خسته و دلهای خسته‌تر... و صدای همه؛ مثل تو... و صدای تو؛ مثل همه... خدا قسمتتان کند که مزه مثل همه بودن را بچشيد... مخلص.

وحید

تا راه قلندري نپويي نشود.رخساره بخون دل نشويي نشود......سودا چه پزي تا که چو دل سوختگان.آزاد به ترک خود نگويي نشود...

هیچکی

سلام رفيق ...........چند وقتيه نيومدی هيچ کجا اباد منتظرتم.....................................................................................منتظر

هیچکی

منتظرتم.............منتظرتم.................منتظرتم...........منتظرتم

farinaz

خب خودت رو آماده کن که ميخوام انتقاد کنم... آماده ای؟ قول ميدی ناراحت نشی؟ خب پس>>>>> من نميدونم مگه نه اينکه اومدن اين بتها رو شکستن که آدمها خدا رو بپرستن. ما آدمها واقعا قدرت اين رو نداريم که جسم رو نپرستيم؟ اون هم بعد از اينهمه سال. خدا موفق نبوده انگار... هر چی تلاش کرده که بنده هاش خودش رو بپرستن، اما باز هم بنده ها "خونه" خدا رو يه جور ديگه دوست دارن. خونه... انگار خدا هم مثل ما انسانهاست که واسش خونه ساختن. اصلا خونه ساختن چون خودشون هم ميدونستن باز بلد نشدن خدا رو بپرستن. حتما بايد يه جسم باشه که بپرستن........... قربونت فری ناز

...

خدا ... ؟