سيزده خط برای زندگی

1-                                                                                                                                                        

1 - به چیزی که گذشته غم نخور، به آنچه پس از آن آمد، لبخند بزن .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

2 – دوستت دارم نه برای شخصیت تو ،بلکه به خاطر شخصیتی که هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

3 – هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

4 – دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد اما قلب تو را لمس کند.

5 – خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی ، قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی که تو را بشناسد.

6 - همیشه افرادی هستند که تو را می ازارند. با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را ازرده دوباره اعتماد نکنی.

7 – اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

8 – بدترین شکل دلتنگی آن است که در کنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید.

9 – هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی. چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

10 – تو ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

11 – هرگز وقت را با کسی که حاضر نیشت وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

12- شاید خدا خواسته که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس افراد نا مناسب را. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی.

13 – زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار. بهترین چیز زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

 

 

* گابریل گارسیا مارکز

 

 

/ 25 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسترن

سلام يگانه جون می خشی دير اومدم جمله های خوبی بود.می دونی که کامژيوتر خرابه و حال من هم داره می گيره.بالاخره اجازه ی تولد رو گرفتی؟(چشمک)

سلاله

سلام يگانه جان، خوبی؟ چه جمله های زيبايی برای نوشتن انتخاب کردی. هر کدومشون جای فکر داره. خدا کنه بتونيم به چیزایی که ياد می گيريم، عمل کنيم./ موفق باشی و در پناه حق.

tinab

نمی دانم ، چه می خواهم بگويم زبانم در دهان باز ، بسته اس در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم ، شکسته اس نمی دانم چه می خواهم بگويم غمی در استخوانم می گدازد خيال ناشناسی ، آشناتم گهی می سوزدم ، گه می نوازد درون سينه ام درديست خون بار که همچون گريه می گيرد گلويم غمی آشفته ، دردی گريه آلود نمی دانم ، چه می خواهم بگويم نمی دانم ، چه می خواهم بگويم ...

paria

يه کم از اون نامزد بازی بزن و به اين جا برس جيگر، راين نوشتت با اينکه قديمی بود اما حال داد

پریوش

سلام ؛حوصله بحث و نقد داری..اگه داشتی يه بحثی راه انداختيم...تو قسمت نظر خواهی اين وبلاگ می تونی سوال رو ببينی و مارو در رسيدن به جواب کمک کنی...http://1andish.parsiblog.com/

neda

خيلی خوب بود

نازیلا

سلام.دوست خوب قديمی. در کتابی خواندم: انسانها همواره در لحظه مناسب به مکانی که انتظارش را دارند ميرسند... موفق باشی

maryam

بالاخره به روز شد وبلاگم...

jeyran

به اين قضيه فک کن که اينا فقط حرفه !

hamed

سلام ..جالب بود